#حصار_تنهایی_من_پارت_457
اينو گفتم و روي مبلي که کنارم بود، نشستم.
مرده گفت: آقا ببخشيد، من نمي دونستم.
آراد: مهم نيست. بشين کارت دارم.
مرده بعد اينکه چاي به من و مختار داد، نشست. يه قلپ از چاي خوردم. آخ چه کيفي مي داد توي هواي سرد يه چيز داغ بخوري!
آراد پا رو پا انداخت و به مردي که روبه روش نشسته بود، گفت:
- واسه چي رفتي پيش زن عبدا...؟
انگار انتظار نداشت آراد هميچين سوالي ازش بپرسه. با هول گفت: عبدا...؟ شما از کجا مي دونيد؟!
- مهم نيست. جواب منو بده!
- خب... خب آقا... که پول بدم به زن و بچش.
- که چي بشه؟
لبخند دستپاچه ای زد و گفت: ديدم شوهرش نيست، گفتم به خاطر رضاي خدا يه کمکي بهشون کنم.
- مگه عبدا... کجاست که تو مي خواي به زن و بچش کمک کني؟
- خوب فراريه.
romangram.com | @romangram_com