#حصار_تنهایی_من_پارت_444


- خوبيد آقا؟ ديشب وقتي فهميدم حالتون بد شده خيلي ناراحت شدم. اگه بدونيد ديشب چقدر براتون گريه کردم؟ اصلا تا صبح خوابم نبرد.

پوزخندي زدم. فرحناز گفت:

- به چي مي خندي؟

به ويدا گفتم: آقا رو ديشب ساعت چند بردن بيمارستان؟!

انگار انتظار اين سوال رو نداشت. هول گفت:

- چي؟...ساعت... خوب معلومه... ساعت يک.

ابرومو انداختم بالا و گفتم: يک؟!!

لبخند زدم : دفعه ديگه خواستي خودشيريني کني، حواست به ساعت باشه!

اينو گفتم و سريع از اتاق اومدم بيرون. درو بستم. چند تا پله رو رفتم پايين که کامليا صدام زد:

- صبر کن آني!

وايسادم. کنارم رو پله وايساد و گفت:

- مي شه ازت يه خواهش گنده کنم؟!

- خواهشا زياد گنده نباشه!

romangram.com | @romangram_com