#حصار_تنهایی_من_پارت_442
- چيکار کردي سيندرلا؟!
نگاش کردم و گفتم: به نظرت خوبه؟
پرهام با دست به فنجونا اشاره کرد و گفت: مگه اومدن خواستگاريت انقدر با وسواس نگاشون مي کني؟ اگه من جاي تو بودم قهوه رو مي ريختم تو کاسه و براش مي بردم!
- جدي؟
- آره بابا! قربون دستت يکي هم به من بده.
کنار خاتون نشست.
خاتون گفت: مختار رفت؟
پرهام: آره.
يه فنجون قهوه بهش دادم و با سيني رفتم بالاو دو تا ضربه در زدم؛ گفت: بيا تو..
با يه دستم درو باز کردم و رفتم تو. فرحناز دست راست لبه تخت نشسته بود و کامليا هم سمت چپ.
سيني رو جلو فرحناز گرفتم. با اخم نگام کرد و گفت:
- نمي خورم ببر.
نخور! به جهنم! رفتم طرف کامليا. با لبخند برداشت و گفت:
romangram.com | @romangram_com