#حصار_تنهایی_من_پارت_435
سرمو انداختم پايين و جوابشو ندادم. گفت:
- هوي! با توام نشنيدي؟
دلم مي خواست برم خفش کنم. اخمي کردم و گفتم:
- چرا آوردنش، بالاست. مي خواي برو يه بلاي ديگه سرش بيار! اينجوري مي خواستي خودتو تو دلش جا کني؟!
رو صورتم خم شد و گفت: من همين جوري هم تو دلش هستم؛ احتياجي به اين کارا نيست!
- شب دراز است و قلندر بيدار! مي بينيم.
پوفي کرد و گفت: مطمئن باش با هر کي ازدواج کني به خاطر زبونت دو روزه طلاقت می ده!
اينو گفت و رفت. با بي حوصلگي بلند شدم، ميزو جمع کردم. تو حياط منتظر شدم. پس چرا نميان؟! نکنه... نه فکراي منفي ممنوع! رفتم آشپزخونه. براي نهار بايد يه چيزي درست کنم. ساعت نزديک ده بود که صداي خاتون تو سالن پيچيد.
- اميرعلي جان ببرش بالا يه چيزي براش بيارم بخوره.
رفتم بالا، ديدم امير علي بازوي آرادو گرفته. چقدر رنگش زرد شده! بي جونم به نظر مي رسيد. يه راست رفتن بالا. خاتون اومد طرف من و چادرشو درآورد.
گفتم: سلام.حالش چطوره؟
- سلام. الحمدا... بهتره. بگم خدا اين دختره رو چيکار کنه! به خاطر غذاي تند ديشب اين جوري شد.
رفتيم تو آشپزخونه.
romangram.com | @romangram_com