#حصار_تنهایی_من_پارت_428
اي مرده شورتو ببرن که محبت کردنم بلد نيستي. به همون جايي که اشاره کرد، نشستم. يه بشقاب و قاشق و چنگال جلوم صف کشيده بودن. بشقابشو جلوم گرفت و گفت: بکش!
ازش برداشتم. پلو رو کشيدم وگذاشتم جلوش. نگام کرد و گفت: براي خودتم بکش.
- اما من نمي تونم با شما شام بخورم!
نگام کرد: چرا؟ اوه بله! فراموش کرده بودم با اميرعلي قرار شام گذاشتي! يه شبم با تو شام نخوره چي مي شه؟!
بلند شدم و گفتم: چيزي نمي شه اما من دوست ندارم با شما شام بخورم.
- چه دوست داشته باشي، چه نداشته باشي تا صبح اينجايي... فقط خودتو از گشنگي تلف مي کني.
- نمي شينم که بخوام تلف بشم!
خواستم برم که مچ دستمو گرفت. با اخم دستمو کشيدم اما ولم نکرد.
گفتم: چرا تکليفتو با خودت روشن نمي کني؟ بالاخره از من بدت مياد يا نه؟ مگه نگفتي اشتهامو کور مي کني؟ چرا مي خواي باهات شام بخورم؟!
مچ دست مو فشار داد که جيغم رفت هوا.
داد زدم: ولم کن دستم درد گرفت.
چشمامو از درد فشار دادم. دستمو ول کرد. چند قطره اشک از چشمام اومد پايين. مچ دستمو گرفتم و گفتم:
- چرا اين کارو کردي؟
romangram.com | @romangram_com