#حصار_تنهایی_من_پارت_419
اميرعلي: چيه مي ترسي کتابات کم بشن؟!
آراد داد زد: علي تو دخالت نکن!
به من نگاه کرد: جواب منو بده! چرا اومدي اينجا؟!
با ترس گفتم: فقط... فقط مي خواستم کتاب بخونم ؛حوصلم سر رفته بود.
- شما هميشه وقتي حوصلتون سر ميره، تو کتابخونه من قرار ملاقات مي ذاريد؟!
اميرعلي: اين مزخرفات چيه داري مي گي؟!
آرادبا اخم نگاهش کرد و گفت: منتظري من پامو از اين خونه بذارم بيرون، بياي به معشوقت برسي؟!
اميرعلي: خجالت بکش آراد! اين چه حرفيه مي زني؟!
آراد: من بايد خجالت بکشم يا شما دوتا؟!
با خشم کتابو از دستم کشيد: گمشيد از کتابخونه ی من بريد بيرون!
اميرعلي: به خاطر همين اخلاقت بود مهتاب اون بلا رو سر خودش آورد.
آراد از عصبانيت قرمز شد. با تن صداي پايين گفت:
- من هر چقدرم اخلاقم بد باشه، از توي عقيم بهترم! من با هرکس ديگه اي که دلم بخواد مي تونم ازدواج کنم... اما تو چي؟ يا بايد بري با دختراي ترشيده ازدواج کني يا مثل خودت عقيم باشه؛ شايدم مجبورشدي تا آخر عمرت تنها زندگي کني.
romangram.com | @romangram_com