#حصار_تنهایی_من_پارت_394
دستشو دراز کرد طرف صورتم.
- آراد قدرتو نمي دونه!
دستش نرسيده به صورتم، آراد از پشت، مچ دستشو گرفت و با عصبانيت فشار داد و گفت:
- تو لازمه نکرده به من قدر و اندازه ديگرانو نشون بدي!
مهرداد با عصبانيت چرخيد و گفت: دستمو ول کن!
آراد دستشو ول نکرد و همينجور که فشار مي داد، گفت:
- آخرين بارت باشه به خدمتکار من دست مي زني!
مهرداد: حيف اين دختر که پيش تو باشه. تو و بابات از محبت کردن چيزي حاليتون نيست. فقط بلديد اين دخترا رو عين کالا خريد و فروش کنيد.
دستشو ول کرد و با خشم خم شد. به صورتش نگاه کرد و گفت:
- من و بابام شرف داريم به تو که با دخترا مثل يه تيکه آشغال رفتار مي کني و وقتي کارت باهاشون تموم شد، مي اندازيشون دور . اين دختر اصلا خوشگل نيست. پس الکي اميدوارش نکن! امير خان تشريف بردن نمي خوايد بريد؟!
مهرداد به من نگاه کرد و گفت: عزيزم هر وقت احساس کردي ديگه نمي توني پيش آراد بموني، بيا پيش خودم. آدرس خونمو که بهت دادم؟ خوشحال مي شم بياي. خداحافظ گلم!
اينو گفت و رفت .کي به من آدرس داد که خودم خبر ندارم؟!
آراد با عصبانيت نگام کرد و گفت: اون آدرسو بده به من!
romangram.com | @romangram_com