#حصار_تنهایی_من_پارت_379
واي بدبخت شدم!
بلند شدم که گفت: کجا مي خواي بري؟!
- برم بيدارش کنم ديگه؟
خنديد و گفت: لازم نکرده! خودم بيدارش کردم! تو برو وانشو حاضر کن و صبحونه براش ببر.
رروسريمو پوشيدم و رفتم به اتاقش. اين دفعه حتما سرمو مي زنه! به تختش نگاه کردم؛ مرتب بود. دست خاتون درد نکنه! هه! سرمو انداختم پايين، رفتم به حموم که وانو پر آب کنم. سرمو آوردم بالا، ديدم کله ی آراد از وان بيرونه و کل بدنش کفيه. چشاي سبزشو گشاد کرده بود و داشت منو نگاه مي کرد. دوتامون شوکه شده بوديم.
يهو داد زد: برو بيرون!
از شوک اومدم بيرون و با هول گفتم:
- بب...بخشيد...ن.. ن.. ن...نمي دونستم تو وانيد!
يکي نبود بگه الان چه وقت معذرت خواهي کردنه؟! سريع اومدم بيرون و درو بستم. از پله ها با دو اومدم پايين که محکم خوردم به يکي. خدا رو شکر گرفتم و الا دماغم نفله مي شد! سرمو بلند کردم، ديدم مختار يه لبخند رو لبش بود.
گفت: کجا با اين عجله؟!
دستشو از دور خودم آزاد کردم و گفتم:
- به تو چه؟ فضولي؟!
دوباره دويدم که داد زد: مواظب باش دوباره نيفتي!
romangram.com | @romangram_com