#حصار_تنهایی_من_پارت_377
کنارش وايسادم و گفتم: با من کاري داشتيد؟!
کتابو جلوم گرفت و گفت: برام بخون!
کتابو از دستش گرفتم. به ساعت ديواريش نگاه کردم؛ دوازده و نيم بود.
گفتم: واسه چي من بخونم؟!
- چون خدمتکار گرفتم اين کارا رو انجام بده! قبل از اينکه بشيني چراغ هم خاموش کن، آباژورها رو روشن کن.
کاري که گفت رو انجام دادم. حالا کجا بشينم؟! داشتم دنبال جا مي گشتم که گفت:
- بيا رو تخت بشين.
با تعجب ابرومو بردم بالا و گفتم: چي؟! کجا بشينم؟!
پتو رو کشيد رو سينش و گفت: رو تخت.
بدمم نميومد يه بار تختشو امتحان کنم! تختش که الحمدا... شش متره! منم يه گوشش مي شينم! تختو دور زدم، رفتم روش نشستم. چقدر خوب بود! نرم نرم! يه کمي خودمو تکون دادم که صداش دراومد:
- مي شه انقدر تختو تکون ندي؟!
سرمو انداختم پايين و گفتم: ببخشيد!
به کتاب نگاه کردم. رماني بود به اسم «برنده تنهاست» رمان خارجي هم مي خونه! کتابو باز کردم، چند سطرشو خوندم که نگاه هاي سنگين شو رو خودم احساس کردم. سرمو بلند کردم، ديدم دستشو گذاشته زير سرش و داره بر و بر نگام مي کنه. قلبم شروع کرد به تند زدن. سرمو انداختم پايين و با استرس مي خوندم که باعث شد صدام لرزش پيدا کنه.
romangram.com | @romangram_com