#حصار_تنهایی_من_پارت_375
با دو تا فنجون قهوه از پله ها رفتم بالا. صداي آرادو شنيدم:
- يک بار بهتون گفتم نه!
- آخه چرا؟ پيشنهاد به اين خوبي دارم بهت مي دم!
رفتم جلو؛ سلام کردم. مختار مثل هميشه کنار آراد ايستاده بود. فنجونو گرفتم جلوی مرده. به من نگاه کرد و فنجونو برداشت. قهوه آرادم جلوش گذاشتم. سيني رو گذاشتم تو آشپزخونه و سريع از پله ها اومدم بالا. فضوليم گل کرده بود! مي خواستم بدونم دارن در مورد چي حرف مي زنن؟
آراد: نظرت در مورد اينکه همين الان گورتو گم کني، بري چيه؟!
- چقدر تند مي ري! نمي خواي به پيشنهادم فکر کني؟
- من چيزي نشنيدم که بخوام راجع بهش فکر کنم!
- ممکنه ضرر کني!
- من خيلي وقته ضرر کردم!
- خيلی خب، مثل اينکه ديگه حرفي براي گفتن نمونده. به هر حال اگر اين معامله جوش مي خورد نفعش بيشتر از ضررش بود.
- گفتني ها رو شنيدم. مي تونيد بريد.
- آدم عجولي هستيد. ظاهرا چاره اي ندارم جز اينکه برم با پدرتون صحبت کنم.
- خوش اومديد!
romangram.com | @romangram_com