#حصار_تنهایی_من_پارت_363
- ممنون خوبم ... اين همه موز براي چي خريدي؟!
همين جور که دو تا موز درمي آورد، گفت: براي تو ديگه! آخه ميمونا فقط موز دوست دارن! بايد تقويت بشي ميمون جان!
با وضع لبم که نمي تونستم داد بزنم؟ بالشتمو برداشتم، زدم تو سرش و گفتم:
- ميمون خودتي! اصلا من از موز متنفرم!
با تعجب همراه خنده گفت: آها يادم رفته بود نارگيلم دوست دارن!
اينو گفت و سريع دويد کنار در وايساد. همين جور که موز تو دستشو گاز مي زد، گفت:
- اگه راست ميگي بيا منو بگير!
با ناراحتي گفتم: وضع پامو مي بيني و اين حرفو مي زني؟!
شادي از چهرش محو شد. دوباره کنارم نشست و گفت:
- تقصير مامان من بود. نه؟
- شايد.
- شايد نه حتما... اول اينجوري نبود. از روزي که پاش به اين خونه باز شد، اينجوري شد. خودشو فراموش کرده... حتي منم ديگه نمي شناسه. تنها چيزي که مي تونم بگم شرمندگيه... واقعا شرمندم. شايد شرمندگي من کم باشه و پا و سرتو خوب نکنه؛ اما تنها چيزي که مي تونم بگم...
- اين حرفو نزن. تقصير تو چيه؟ اصلا بيا موز بخوريم!
romangram.com | @romangram_com