#حصار_تنهایی_من_پارت_361


بازش کردم: يه روسري جنس ابريشم بود، با طرح فوق العاده زيبا.

يه لبخند زدم و گفتم: اگه اينو نشون زنت بدم، بازم مي تونه بين مريض و مزاحم زندگيش فرق بذاره؟!

به روسري نگاه کرد و گفت: من زن ندارم!.

لبخند رو لبم خشک شد. يه لبخند تلخي زد و گفت: داشتم... بخاطر اينکه عقيم بودم، طلاق گرفت.

يعني اين قدر با من راحت بود که همچين مسئله اي رو به اين راحتي بگه؟! فقط بهش نگاه کردم. چشماش ناراحت بود. دلم گرفت.

گفتم: متاسفم ...نبايد فضولي مي کردم... من...

- نه، مهم نيست. خودتو ناراحت نکن... من مي رم ديگه. فردا دوباره بهت سر مي زنم. مواظب خودت باش... خداحافظ.

بلند شد.

گفتم: خداحافظ... بخاطر تمام زحمت ها هم ممنون.

فقط لبخند زد و گفت: زحمتي نبود!

وقتي رفت، به روسري نگاه کردم که يهو صداي موسيقي از عمارت بلند شد.

خاتون با باند اومد تو.

گفتم: آخر کار خودشو کرد؟!

romangram.com | @romangram_com