#حصار_تنهایی_من_پارت_353


- يه کاري نکن دست و پاتو ببندم و معاينت کنم! دستتو بردار ببينم!

دستمو کشيد عقب و شلوارمو زد بالا و بعد از معاينه گفت:

- چيزي نيست زود خوب مي شه.

تو چشمام نگاه کرد و گفت: بايد استراحت کني. زياد روش راه نمي ري. خب؟

دوباره چشماش خنديد. نتونستم جلوي خندمو بگيرم. همين جور که مي خنديدم، گفت:

- خيلي خوش خنده ايا! تو چشماي من چي هست که هي نگاه مي کني و مي خندي؟!

اگه بهش بگم چشماش بهم مي خندن، حتما فکر مي کنه عقلمو از دست دادم و مسخرم مي کنه.

چيزي نگفتم. وقتي بلند شد، منم بلند شدم اما نتونستم خودمو نگه دارم. نزديک بود بيفتم که امير علي دستشو انداخت دور کمرم و کشيد طرف خودش. بي اراده دستم رو سينش خورد. سريع خودمو از دستش آزاد کردم.

گفت: ببخشيد مي خواستم کمکتون کنم.

هل شده بودم .گفتم: نه نه! ببخشيد... ممنون؛ خودم... مي تونم بيام.

با تعجب گفت: کجا مي خواي بري؟! مگه نگفتم بايد استراحت کني؟!

تو اين جور مواقع آدم بايد پررو باشه!

گفتم: مي خوام برم دستشويي!

romangram.com | @romangram_com