#حصار_تنهایی_من_پارت_344


دو روز طول کشيد تا خوب بشه. توي اين دو روز آراد حتي يک بارم حالمو نپرسيد. عجب انتظاراتي هم دارم!

ظهر بعد از اينکه ظرفاي نهارو شستيم، رفتم به حياط. مش رجب به گلا آب مي داد. رفتم پيشش و گفتم:

- کمک نمي خوايد؟

نگام کرد و گفت: اگه کمک کني که خوبه!

- حتما! چرا که نه؟ بگيد چيکار کنم؟

- برو به اونجايي که وسايل با غبوني مي ذارم؛ از اونجا شيلنگ بردار، گلاي پشت عمارتو آب بده.

- چشم! از اين کلاه باغبونيا هم داريد؟!

- آره همون جاست.

شيلنگو برداشتم و رفتم پشت عمارت. داشتم به گلها آب مي دادم که يه چيزي افتاد رو کلام. با ترس دستمو روش گذاشتم ديدم پوست موزه. برگشتم و بالا رو نگاه کردم. ديدم پرهام کنار پنجره وايساده بود. اندازه يک کيلو موز دستشه و با دهن پر مي خورد.

با عصبانيت داد زدم: هوي ميمون! مگه نمي بيني آدم اينجا وايساده؟!

اونم که کم نياورد، گفت: من فقط هم جنس خودمو مي بينم ميمون ماده!

بلند خنديد.

با عصبانيت و حرص موزو طرفش پرت کردم که محکم چسبيد به پنجره پاييني. با يه حساب و کتاب جزئي فهميدم اتاق آقامونه!

romangram.com | @romangram_com