#حصار_تنهایی_من_پارت_342
با انگشت اشارم به اشپزخونه اشاره کردم و گفتم:
- قهوه خونه پايينه! مي توني از اونجا براي خودت چايي برداري!
- آها! سپاسگزارم خواهر جغجغه!
داد زدم و گفتم: ديگه به من نگو جغجغه!
- خوب پس چي بگم؟! آخه به صداي جيغت خيلي مياد!
با حرص گفتم: من اسم دارم. اسمم آينازه!
دستشو گذاشت رو سينه و گفت:
- چشم! چشم حتما آيناز جغجغه!
اينو که گفت، با خنده و دو از پله ها رفت پايين.
داد زدم: ديوونــه!
رفتم به اتاق، ديدم فرحناز داره مي خنده ولي دريغ از يه لبخند روي لباي آراد. چايي رو گذاشتم جلوي آراد که گفت:
- ديگه نبينم با پرهام حرف بزني!
احسنت به راداراش! نمي دونم از شرم و حياش بود يا واقعا من اينقدر زشت بودم که نمي تونست نگام کنه؟!
romangram.com | @romangram_com