#حصار_تنهایی_من_پارت_335


- برو برام يه چيز خنک بيار!

پشتمو بهش کردم و گفتم: چشم!

حوله رو گذاشتم رو صندلي. آخه اين هواي سرد، موقع چيز خنک خوردنه؟

رفتم به آشپزخونه، ديدم خاتون داره آب سيب مي گيره.

گفتم: آب سيب براي کيه؟

- مي دونستم الان بهت مي گه يه چيز خنک بيار!

آب ميوه رو برداشتم.

گفت: يه چيزي بايد بهت بگم... رويا خانم مادر آقا نيست؛ زن باباشه... آقا پرهامم داداشش نيست. اينو گفتم که دست گل به آب ندي!

با تعجب گفتم: چي؟!!

خاتون شونه هامو گرفت و چرخوند طرف در و گفت:

- مي دونم الان سوالات شروع مي شه! کارت که تموم شد، بيا برات تعريف مي کنم!

رفتم به استخر. فقط به صندلي رو به روم نگاه مي کردم. وقتي ليوانو گذاشتم رو ميز، عين خدمتکاراي خوب همون جا وايسادم.

سرمو انداختم پايين. بعد يک ساعت، خانم رضايت نامه امضاء کردن که بيان بيرون. تااون موقع من آرتروز گردن گرفته بودم.

romangram.com | @romangram_com