#حصار_تنهایی_من_پارت_322
ليوانشو گذاشت رو ميز و بلند شد، کمربندشو آروم کشيد. چند تا از دخترا جيغ کشيدن. چند نفرم با خنده جلوي چشماشونو گرفته بودن.
يکي از پسرا گفت: قربون غيرتت حميد!
چند نفر از پسرا بلند خنديدن.
يکي از پسرا که گوشه اي وايساده بود، گفت: به افتخار آقا حميد!
چند تا از دختر و پسرا با خنده براش دست زدن. کمربندشو درآورد، گذاشت جلوي ميز. دکمه شلوارشو باز کرد که آراد داد زد: بسه حميد!
همه نگاش کردن. رو مبل نشسته بود. با اخم گفت:
- مي دونيم مردي! نمي خواد شلواتو دربياري... اين مسخره بازي رو تمومش کن!
يکي از دخترا که کنار فرحناز وايساده بود، گفت: اَه آراد! خب مي ذاشتي ببينم پوشيده يا نه؟!
يکي از پسرا گفت: راست ميگه خوب! ببينيم کدومشون ضايع مي شه؛ بعد بهشون بخنديدم!
آراد با اخم به حميد نگاه کرد و با تاکيد گفت: دکمه ی شلوارتو ببند!
حميد: چرا؟خوب بذار نشونش بدم نپوشيدم!
آراد با چنان اخمي نگاه حميد کرد که از گفته خودش پشيمون شد و دکمه شلوارشو بست. با همون اخم نگاه منم کرد. فکر کنم امشب کارم تمومه! آب دهنمو قورت دادم و با سرعت وارد آشپزخونه شدم. بعد از خوردن چند قلپ آب، صداي موسيقي تو سالن پيچيد.
از پله هاي آشپزخونه رفتم بالا، ديدم همه دارن مي رقصن.
romangram.com | @romangram_com