#حصار_تنهایی_من_پارت_315


انگشت اشارمو کشيدم به لبم. نگاش کردم رژي بود. واي! رژ صورتي براق زده بودم. تند تند با پشت دستم پاکش کردم.

گفت: چي کار مي کني؟!

- هيچي! غلطي که کردمو دارم پاکش مي کنم!

برگشتم که برم، يه عطسه کردم. يه قدم برداشتم.

آراد گفت: وقتي از حموم مياي بيرون، بايد موهاتو خشک کني!

با عصبانيت نگاش کردم و گفتم: چشم آقا جون!

سريع رفتم پايين. ساعت هشت بود که سرو کله مهمونا يکي يکي پيدا شد. يکي از يکي خوشگل تر و پولدارتر! جالب اينجا بود که هيچ پير پاتالي همراهشون نبود؛ همه جوون بودن.

وظيفه منم وايسادن دم در و برداشتن مانتو خانما بود. همشون عين آدم نديده ها نگام مي کردن. حقم داشتن! اونا کجا؟ من کجا؟

بعد اينکه اين وظيفه خطير مانتو برداشتن رو به پايان رسوندم، رفتم به آشپزخونه. صداي همهمه مي اومد. بعضي وقت ها هم صداي قهقه يه دختر بلند مي شد.

خدا انگار دنيا رو براي اينا آفريده نه من! دوباره استرس اومد سراغم. يه ليوان از کابينت برداشتم، زير شير، پر آب کردم، گذاشتم به دهنم که يه دختر عين جن پريد تو آشپزخونه و با داد گفت:

- سلام خاتوني!

از ترس هر چي آب تو دهنم بود، ريخت بيرون و شروع کردم به سرفه کردن. دختره اول تعجب کرد، بعد هل شد،، سريع اومد و زد پشت کمرم. حالا ديگه ول نمي کرد!

با نگراني گفت: آخ ببخشيد! فکر مي کردم خاتون تو آشپزخونه ست .واقعا شرمنده!

romangram.com | @romangram_com