#حصار_تنهایی_من_پارت_311
با تعجب گفتم: شماها کجا بوديد؟!
مش رجب: رفتيم براي امشب خريد کنيم.
اينو گفت و رفت به اتاق. بازوي خاتونو فشار دادم و با ترس گفتم: کي رفتين؟!
- همون موقع که رفتي به حموم.
بازوهاشو بيشتر فشار دادم و گفتم: پس کي به من حوله داد؟!
- چي؟!
- حوله... از تو حموم صدات کردم، گفتم برام حوله بياري؟
خاتون کمي فکر کرد و بعد با صداي بلندي خنديد و گفت:
- حتما آقا آراد بهت داده، چون فقط اون خونست!
دستم شل شد.
با حرص گفتم: پس چرا بهم نگفتيد مي خوايد بريد بيرون؟!
همين جور که مي خنديد، گفت:
- من کجا مي دونستم جنابعالي يادت ميره حوله رو با خودت ببري؟! خوب مي گفتي بياد پشتتم کيسه بکشه!
romangram.com | @romangram_com