#حصار_تنهایی_من_پارت_308
حالا چي بگم؟! گفتم: مي رم...آها مي رم نماز بخونم.
صداش از پشت سرم اومد: يک ساعت داشتي فکر مي کردي که چيکار مي خواي بکني؟! ساعت ده صبح چه نمازي مي خواي بخوني؟!
فقط سرمو برگردوندم، به صورت پر اخمش نگاه کردم. دونه هاي آب رو صورتش بود. چقدرسفيد شده! معلومه آب استخر بهش مي سازه!
با همون اخم گفت: انقدر نگاه نکن! چشمت انحراف پيدا مي کنه! اون حوله رو بده به من.
سرمو برگردوندم به حالت اوليش. حوله ش رو صندلي بود. برداشتم و بدون اينکه بچرخم، فقط دست راستمو فرستادم پشت و گفتم:
- بفرماييد!
- اين چه وضع حوله دادنه؟!
- لباس تنتون نيست و بد تر از اون شلوارم نپوشيدين! مي شه بگیرید؟ دستم خسته شد!
حوله رو از دستم گرفت و گفت: برگرد!
کمي ترسيدم؛ گفتم: برنمي گردم!
دادزد: گفتم برگرد!
منم داد زدم: لباس تنت نيست؛ برنمي گردم!
با دو تا دستاش منو برگردوند طرف خودش؛ چشمامو بستم.
romangram.com | @romangram_com