#حصار_تنهایی_من_پارت_289


- وايسا!

از صداش معلوم بود که خيلي عصبانيه. اومد سمتم، با خشم يه سيلي زد به صورتم. آراد سرش پايين بود و چايي مي خورد. فرحناز با عصبانيت گفت:

- خيلي گستاخي! اگه کلفت من بودي مي دونستم چه جوري ادبت کنم.

با حرص به آراد گفت: نمي خواي چيزي بهش بگي؟!

- چرا عزيزم. ولي به زبون خودم مي گم!

پوزخندي زدم و گفتم: خوش بگذره! شب بخير!

از لحن حرف زدنش ترسيدم. اگه بخواد منو بزنه چي؟ من با اين جثه ضعيفم به فوتش بندم!

با دو رفتم سمت خونه؛ سرمو کردم زير پتو و خوابيدم.

بازم کابوس ليلا و بچه ها اومد سراغم. هنوز نتونستم به کابوسام عادت کنم . صبح خاتون بيدارم کرد. بعد از نماز رفتم به اتاق آقا که بيدارش کنم. خدا کنه اين دفعه لباس پوشيده باشه! اصلا حوصله عقب گرد ندارم! در اتاقشو باز کردم؛ با حرص رومو برگردوندم و دوباره عقب عقب راه رفتم کنار تخت. پشت به آقا وايسادم و گفتم:

- آقا؟ آقا؟!

- ولي انگار آقا گوشاشو زير بالشت گذاشته بود. من نمي دونم اين چرا ساعت زنگدار پيش خودش نمي ذاره؟!

- آقـــــــا! لطفا بيدار شيد!

- نکنه مرده؟! سرمو کمي چرخوندم که يهو با يه دستش، يقمو گرفت و کشيد طرف خودش. بالا تنم رو تخت افتاد و پاهام آويزون بود.چشم تو چشم بوديم. ترسيدم.

romangram.com | @romangram_com