#حصار_تنهایی_من_پارت_270
- جدي مي گيد؟
- بله.
فضوليم بيشتر گل کرد و گفتم: قضيه شو مي گيد؟!
- اگه نگم که تو مخمو مي ذاري تو تشت و مي سابي! رجب، باغبون اينجا بود. هفته اي دو، سه بار ميومد به گل و درخت هاي اينجا مي رسيد. هميشه چشمش دنبال من بود. مي دونستم دوستم داره. منم دوستش داشتم .
از خجالت سرخ شده بود و منم با لبخند نگاش مي کردم: اما خب ديگه؟ شرم و حيام نميذاشت چيزي بروز بدم. هروقت کارش تموم مي شد، چاي براش مي بردم. اونم يه شکلات بهم ميداد. سه چهار سال، کار من و رجب چايي بده، شکلات بستون شده بود! جرات نمي کرد به آقا سيروس بگه منو مي خواد. منم خوب کاري نمي تونستم بکنم. مي ترسيدم آقا سيروس اخراجم کنه. يه روز مثل هميشه چاي براي رجب بردم. اونم از تو جيبش يه شکلات بهم داد. آقا آراد مي بينتمون و مي فهمه ما همديگه رو مي خوايم... خيلي ترسيدم دعوامون کنه و بعدشم اخراج. اما خدا رو شکر مثل باباش نبود. عصر همون روز با آقا آراد رفتيم محضر و عقد کرديم.
با يه لبخند گفتم: مبارکه!
- ممنون .
به سيب زميني ها نگاه کرد و گفت: واي دختر دست بجونبون ظهر شد.
سيب زميني ها رو شستم و گفتم: خاتون؟
خاتون با تاکيد گفت: يه سوال بي يه سوال! اول کارتو بکن بعد بپرس!
قبل از اينکه نهار بخورم، رجب و خاتون نهار براي آقاشون بردن. منم سفره خودمونو مي چيدم. وقتي اومدن، مشغول نهار خودرن شديم که خاتون گفت:
- آقا گفته از فردا کارتو شروع کن. بعد نهار بايد کل خونه رو نشونت بدم.
يه باشه اي گفتم و مشغول خوردن شدم. بعد از نهار رفتيم تو آشپزخونه. به سيني که از غذاش شايد دو يا سه قاشق خورده شده بود، نگاه کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com