#حصار_تنهایی_من_پارت_261
- نه چادر دارم. تو بخون.
با لبخند تشکر کردم. بعد از اينکه نمازمو خوندم، رو تشکم دراز کشيدم و به سقف خيره شدم.خدايا يه سوال! چرا منو خلق کردي؟ که اينجوري منو آواره اين خونه و اون خونه کني؟ چرا هرکسي رو که دوست دارم ازم مي گيري؟ مگه گناهاي من چقدر بوده که با اين زجر کشيدن ها هم پاک نمي شه؟ خدايا يعني بدتر از اينم قراره سرم بياري؟ حقم از اين دنيايي که آفريدي چيه؟ حقم فقط گريه و ناله و جداييه؟ پس خنديدن ها و دل خوشي هاي من چي مي شه؟ نکنه فراموشم کردي؟ خدايا هر کاري مي کني بکن، فقط زندگيمو با خير و خوشي تموم کن. هميشه گفتم، بازم ميگم: راضيم به رضاي تو.
دو تا ضربه در خورد. نشستم و گفتم: کيه؟
در باز شد. خاتون بود. با لبخند گفت: بيا صبحونتو بخور بايد بريم پيش آقا.
- اگه من نخوام اين آقا رو ببينم بايد کيو ببينم؟
بالبخند گفت: آقا!
با يه لبخند بي جوني بلند شدم و رفتم به هال. مش رجب نشسته بود و يه لقمه به اندازه دهنش داشت مي جويد که نصفشم اومده بود بيرون.
خاتون ديدش و گفت: صد بار بهت گفتم لقمه اندازه دهنت بردار ... ببين چقدر بوده که نصفش زده بيرون!
نشستم. خاتون با سماوري که کنارش بود برام چايي ريخت و گذاشت جلوم.
مش رجب لقمشو پايين کرد و گفت: خوب چيکار کنم؟ هم گشنمه هم بايد زود برم براي گلا کود بيارم.
- تو اگه با اين لقمه خودکشي کني ديگه به کود نمي رسي!
بعد از خوردن صبحانه رفتم به اتاقم، يه دستي به موهام کشيدم و اومدم بيرون.
خاتون تا منو ديد گفت: اين چه سر و وضعيه که داري؟ اينجوري مي خواي بيايي؟
romangram.com | @romangram_com