#حصار_تنهایی_من_پارت_246
دستمو ول کرد و گفت: تو چرا براي اون عزا گرفتي؟!
داد زدم: چون دوستم بود... مي فهمي دوست چيه؟ دال، واو، سين، ت. توي فرهنگ لغتت همچين اسمي وجود داره؟!
پوزخندي زد و گفت: دوست!!! دوست من پولامه! تو به اون کرم آشغال دوني مي گي دوست؟!
خونم به جوش اومد. يقشو گرفتم و چسبوندمش به شيشه. مختار داشت نگامون مي کرد.
با فک منقبض شده به چشماي سبزش نگاه کردم و گفتم:
- مي کشمت. به خدا قسم اگه يک روز از عمرم مونده باشه، مي کشمت. يه کاري مي کنم که آرزوي راحت مردنو به گور ببري.
انقدر بهش نزديک بودم که نفس هاش به صورتم مي خورد.
گفت:
- منتظر اون روز مي مونم ولي زياد اميدوار نشو، چون کله گنده تر از تو هم نتونستن کاري بکنن.
منو از خودش جدا کرد.با نفرت نگاش کردم و با غم و اندوه سرمو گذاشتم رو شيشه و آروم آروم اشک مي ريختم. همشونو دوست داشتم. تک تکشونو. کاش باهاشون خداحافظي مي کردم.
خيابون سوت و کوري بود. چراغاي خيابون با نور نارنجيشون با سرعت از کنار ماشين مي گذشتن.
مختار گفت:
- پياده شيد رسيديم.
romangram.com | @romangram_com