#حصار_تنهایی_من_پارت_241


داشت گريه م مي گرفت. چرا رو من قيمت مي ذاشتن؟ يعني انقدر بي ارزش بودم ؟... چرا هيچ کس منو دوست نداره؟ چرا کسي منو نمي خواد؟... خدايا چرا منو زشت آفريدي که کسي دوستم نداشته باشه؟... کاش عين مهناز خوشگل بودم تا خواستني مي شدم...

چيزي نگفتم. با بغضي که تو گلوم بود، عين بچه ها پامو رو زمين مي کشيدم.

زبيده: شوهر خر من رفته اينو چهار ميليون خريده .

اشک چشمام اومد پايين. با دستام پاکشون کردم.

زبیده: آخرش پونزده.

يهو ديدم ليلا با دستاش داره بازو هاشو فشار ميده و چشماشم بسته و لباشم گاز ميده. با آرنجم زدم به سپيده که به بچه ها بگه ليلا چشه؟ سپيده هم به بقيه گفت. يهو ليلا نشست. نگار کنارش بود.

بلند گفت: ليلا چته؟!

ترسيدم. رفتم کنارش. گفتم: ليلا چي شده؟ چشماتو باز کن!

ليلا از درد گفت: آيناز حالم خوب نيست... کمکم کن.

نگار: چرا شب مواد نزدي؟ ها؟

ليلا ديگه گريه ش گرفته بود.گفت: تو رو خدا... بدنم داره خرد مي شه... يه کاري بکنيد.

بلند شدم گفتم: ليلا حالش بده.

زبيده: به من چه... بذار بميره راحت شه.

romangram.com | @romangram_com