#حصار_تنهایی_من_پارت_232


وايساديم. گفت: سالم مي خوامشون. فهميدي؟

منوچهر بازومو ول کرد، با حرص گفت: بله آقا!

امير علي: ببرش يه جايي تا سرشو بخيه بزنن.

منوچهر فقط سر شو تکون داد و اومديم بيرون.

منوچهر تا جايي که تونست غر زد و بد و بيراه گفت. منم چيزي نگفتم. بعد از اينکه منو برد درمونگاه و سرمو بخيه زدن، اومديم خونه.

وقتي وارد خونه شدم، يه غم عجيبي تو خونه بود. هيچ کس تو هال نبود.

منوچهر منو هل داد و گفت: براي چي وايسادي؟ برو ديگه؟

در اتاقو باز کردم ديدم همشون عين مادر مرده ها عزا گرفتن. نگارم جا سيگارش پر از ته سيگار بود و تند تند داشت يکي ديگه مي کشيد. ليلا هم گريه مي کرد.

گفتم: خوبه که نبردن بکشنم اينجوري عزا گرفتين.

يهو صداي گريه ی ليلا بلند شد و گفت: مي بينيد؟ وقتي هم که نيستش صداشو مي شنوم.

مهسا و نجوا تا منو ديدن دويدن سمتم و گفتن: آيناز خوبي؟! چرا انقدر زود برگشتي؟

اونام بلند شدن اومدن کنارم وايسادن. ليلا پريد تو بغلم و با گريه گفت:

- قربون خدا برم که حکمتي تو زشت آفريدن تو داشته... چقدر زشت بودي که سيروس نخواستت!

romangram.com | @romangram_com