#حصار_تنهایی_من_پارت_230
- پول خوبي بهت مي دم.
منو چهر کمي وسوسه شد. چونشو خاروند و گفت: چند؟
- راضيت مي کنم!
- چهرت خيلي پيشم آشناست.
صورتمو برگردوندم طرفش. يه فنجون قهوه دستش بود. يه دستشم کرده بود تو جيبش و عين آدمايي که مي خواستن چيزي رو به ياد بيارن نگام مي کرد.
گفت: خيلي آشنايي... مطمئنم يه جايي ديدمت.
به سرم نگاه کرد و گفت: سرت چي شده؟!
با دست چپم که مي لرزيد، گذاتشم روي باند و گفتم: چيزي نيست افتادم.
فنجونو گذاشت رو ميز و اومد جلوم وايساد. با عطر بدنش گر گرفتم. کمي باندو بالا کرد و گفت:
- بايد عوض شه... ممکنه عفونت کنه.
زير چشي به اون دوتا نگاه کردم. ديدم آراد داره نگام مي کنه.
منوچهر گفت: داري چي کار مي کني؟!
امير علي: سرش بخيه مي خواد.
romangram.com | @romangram_com