#حصار_تنهایی_من_پارت_223


با تعجب گفتم: چرا؟

يسنا: به گفته مهناز چون چ چسبيده به را! اين مردا تو خونه هاشون نمي تونن مواد بکشن؛ پس ميان اينجا. دوست دارن چند تا دخترم کنارشون باشه. بابت اين کارشون به زبيده پول ميدن.

از روي عصبانيت يه پوفي کردم، رفتم به آشپزخونه. زبيده روي مبل لم داده بود. داشت عين شتر آدامس مي جويد. يه بطري اب خنک درآوردم و ريختم تو ليوان. داشتم آب مي خوردم که ليلا و نگار با اخمهاي درهم و عصبانيت اومدن بيرون و يه راست رفتن به اتاق. دو تا مرد و يه پسر هم پشت سرشون اومدن بيرون.

زبيده با لبخند گفت: خوب آقايون چطور بود؟ خوش گذشت؟

يه شکم گنده اي گفت: عالي بود فقط قيمت جنسات رفته بالا.

يه مرد سياه لاغر اندام، حدوداي چهل ساله که موهاي سينش از پيراهنش زده بود بيرون که آدم چندشش مي شد نگاش کنه، به من خير شده بود. چيزي نمي گفت.

زبيده گفت: قيمت خيلي چيزا رفته بالا. دلارم رفته بالا. خبر نداري؟ شايد دفعه بعد که بيايد قيمت امروزو بهتون نگم.

بطري رو گذاشتم تو يخچال.

هموني که به من خيره بود، گفت: اون دختره چنده؟!

در يخچالو بستم و با ترس آب دهنمو قورت دادم.

زبيده سرشو برگردوند طرف من وگفت: قابل شما رو نداره... چيه؟ ازش خوشت اومده؟

- هي؛ بگي، نگي!

- بهترشو برات دارم.

romangram.com | @romangram_com