#حصار_تنهایی_من_پارت_213
بلند شد و گفت: يعني انقدر مصرفت بالاست که سيگار تاثيري نداره؟ چيز ديگه اي ندارم بهت بدم.
اينو گفت و رفت. حالا کي چيز خواست؟ يه نخ سيگار برداشتم بوش کردم. زياد بد نبود. گذاشتم گوشه ی لبم. يه چرخي خوردم و رفتم کنار پنجره وايسادم. پرده سفيدو کنار زدم و بيرونو نگاه کردم.
ماشينا در رفت و آمد بودن. بوق مي زدن.جلوي برج، يه پارک کوچيک بود. بچه ها با جيغ و داد بازي مي کردن... خندم گرفته بود. چقدر آدما از اينجا ريزن. هه! چه با حال! هر وقت حوصلش سر بره مي تونه از اينجا آدما رو ديد بزنه. ته سيگارو با دندونام بالا و پايين مي کردم. پرده رو رها کردم برگشتم. دوباره چشمم افتاد به لوستره. اگه دزد بودم، اولين چيزي که از اين خونه مي دزديدم همين لوستره بود.
- مي خواي لوسترو بدم ببري؟
سرمو آوردم پايين. داشت اخمو نگام مي کرد. معلومه از اون آدماييه که فقط عيد نوروز مي خندن!
گفتم: نه مي ترسم مامانت بخاطر اين همه دست و دلبازيت دعوات کنه!
چيزي نگفت.
اکتو جلوم گرفت و گفت: بگير!
چند قدم رفتم جلو. ازش گرفتم. پولو درآوردم که بشمارم،
گفت: فندک رو ميز بود.
سيگارو درآوردم و گفتم: گفتم که سيگاري نيستم؟
- پس اونو براي يادگاري برداشتي؟
سيگارو گذاشتم تو جيب مانتوم و گفتم: آره... من هرجا ميرم يه چيز يادگاري برمي دارم... ممنون خداحافظ.
romangram.com | @romangram_com