#حصار_تنهایی_من_پارت_1271
- نه...هر چي عروسک خوشگل بود، من برمي داشتم، مي گفتم اينا زناي منه. عروسک زشتا رو مي دادم به علي، مي گفتم اينا هم زناي تو! علي بيچاره هم چيزي نمي گفت و قبول مي کرد!
- پس، از اون موقع دنبال عروسک خوشگلا بودي...که الان رسيدي به دختر خوشگلا!
نگام کرد و گفت: آره... اما هيچ وقت فکر نمي کردم يه عروسک زشت...
فقط نگام کرد و چيزي نگفت.
گفتم: عروسک زشت چي؟!
- هيچي نهارتو بخور!
نهارو خورديم. از هر چيزي آورده بودن، يه ناخنکي مي زدم. آراد فقط با خنده به من نگاه مي کرد. الان پيش خودش فکر مي کنه اين قحطي زده از کجا پيداش شده؟! ولي من اصلا به اين چيزا توجهي نمي کردم و فقط مي خوردم.
بعد از نهار، از رستوران اومديم بيرون. از دل درد نمي تونستم راه برم. دستمو گذاشته بودم رو شکمم و از پله ها مي اومدم پايين. آراد که جلوتر از من مي رفت، برگشت نگاهي بهم انداخت؛ صاف وايسادم!
گفتم: چيه؟
- چرا دستت رو شکمت بود؟!
- کي؟
- الان!
از پله ها اومدم پايين و گفتم: حالت خوش نيستا! من که خوبم؟
romangram.com | @romangram_com