#حصار_تنهایی_من_پارت_1265


با شنيدن صداي پاشنه ی کفشم، سرشو بلند کرد و نگام کرد. يه لبخند به لب آورد. معلوم بود تو دلش داره ازم تعريف مي کنه اما زبون مبارکشو تکون نداد.

بهش رسيدم، گفتم: سلام!

- سلام!

سوار شدم. نشست تو ماشين و روشن کرد و راه افتاديم. يه موسيقي خارجي گذاشت.

گفتم: تو با خواننده هاي ايراني مشکلي داري؟!

- نه؛ ولي با خارجيا بيشتر حال مي کنم!

- آها!

- انگشتري که تو دستته، علي براي نشون بهت داده؟!

به انگشتر توي دستم که علي موقع جشن نامزدي کامليا برام خريد، نگاه کردم و گفتم:

- نه. ازش خوشم اومد برام خريد.

خنديد و گفت: چقدر گيجي! حتما نشونه، بهت نگفته!

بهش نگاه کردم. نمي دونست رابطه ی بين من و اميرعلي تموم شده. هنوز نمي دونست اميرعلي داره ازدواج مي کنه.

گفت: آيناز!

romangram.com | @romangram_com