#حصار_تنهایی_من_پارت_1214
امير از تعجب ابروشو بالا انداخت و گفت: پرهام؟! مگه ديوونه شدي؟ به کشتنت ميده ها؟!
- نه نترس... مي بينمتون!
رفتم سمت ماشين پرهام، درشو باز کردم و جلو نشستم. با چشاي گشاد وزقي نگام کرد.
صداي ضبطشو کم کردم.
گفت: خانم دربست نمي رما!
- براي من مي ريد!
خنديد و گفت: چشم! نوکرتم هستم!
- برو، ملت رفتن!
- ملت غلط کردن! الان ازشون جلو مي زنم!
- پرهام! خواهشا آروم مي روني؟
ماشينو روشن کرد و با سرعت چهل تا حرکت مي کرد.
داد زدم: پرهام... برو ديگه؟ همه رسيدن کوه!
پاشو گذاشت رو گاز و گفت: ای به چشم!
romangram.com | @romangram_com