#حصار_تنهایی_من_پارت_1202


وسط حرفم پريد و گفت: نه! ديگه اونا رو نمي توني ببيني!

- باشه.

سيني رو گذاشتم لبه تخت.

- خيلی خب... بلند شو چند قاشق از اين آش بخور.

پتو رو کشيد رو سرش و گفت: ميل ندارم، ببرش.

پتو رو از سرش برداشتم و گفتم: نمي شه ... بايد بخوري!

- نمي تونم!

- اگه نخوري، به زور مي کنم تو حلقت!

- زوره؟

- آره زوره ... زود باش، بشين!

يه لبخند مرموزي زد و گفت: به شرط اينکه خودت بهم بدي!

پوزخندي زدم و گفتم: کم لقمه کردم تو دهنت؟! پاشو!

نشست. پتو رو دور خودش پیچید.

romangram.com | @romangram_com