#حصار_تنهایی_من_پارت_1198
- جان من تا حالا بدنشو نديدي؟
با لبخند گفتم: چرا ديدم... مو نداره!
- اي جان! من مي میرم براي بدن مو ندار!
خنديدم و گفتم: خودت اينجا چيکار مي کني؟
- منو مختار آورد. بعد اون سوزن، نمي دونم چي بهم زد. بيهوش شدم. وقتي چشممو باز کردم ديدم اينجام. همه با لباس سفيد بهم سر مي زدن، فکر مي کردم حوري بهشتي هستن... بعد که غذاي زميني برام آوردن، فهميدم هنوز رو زمينم!
- از بقيه بچه ها خبر نداري؟!
- نه، هيچ کس بهم نمي گفت شماها کجايین. انقدر غصتونو خوردم؟ از ديروز که مختار بهم گفت داري مياي اينجا، از خوشحالي خوابم نبرد. خودمو برات ناز کردم!
- خودت برام نازي جیگر!
اداي غش کردن درآورد و افتاد رو پام. با خنده موهاشو کنار زدم و نگاش کردم.
گفت: وقتي اومدي تو، شک کردم خودت باشي. الانم شک دارم! بايد بري آزمايش دی ان اِی بدی!
همين جور که رو پام خوابيده بود، موهاشو نوازش کردم و گفتم: ليلا... خيلي خوشگلي!
دستشو گذاشت رو صورتم و گفت: تو که از من خوشگل تر شدي!
دو، سه ساعت با ليلا حرف زدم و خنديدم. نفهميدم ساعت کي گذشت. اگه ولمون مي کردن، تا فردا صبح حرف مي زديم.
romangram.com | @romangram_com