#حصار_تنهایی_من_پارت_1194


فقط سرمو به معني باشه تکون دادم. وارد اتاقي شد. خيلي دلم مي خواست بدونم اينجا کجاست؟ چرا مختار منو آورده اينجا؟ بعد چند دقيقه با يه خانم اومد بيرون و گفت:

- آيناز؟ با اين خانم برو.

- کجا؟

- برو مي فهمي.

اينو گفت و رفت. خانم با لبخند اومد طرف من و گفت: از اين طرف بفرماييد!

پشت سرم که مختار مي رفت نگاه کردم. همراه خانمه رفتم وارد يه راهرو شديم. چپ و راستش اتاق بود. دم يه اتاق وايساد.

درشو باز کرد و گفت: بفرماييد تو!

خواست بره، گفتم: ببخشيد...چرا بايد برم تو؟

لبخند زد و گفت: بفرماييد!

وقتي رفت، رو به روي در وايسادم. تخت دو طبقه جلو بود. سرمو کردم تو، سمت چپمم تخت دو طبقه بود. کلا رفتم تو،سرمو برگردوندم سمت راست. يه دختر آشنا، دوست، خواهر، جلوی آیينه وايساده بود. موهاي لخت قهوه ايش رو مي بست.خيره شدم. از تو آینه بهم نگاه کرد، اونم براي شناختن من، براي مطمئن شدن.

بغض کردم؛ شناختم. اونم بغض کرد. هنوز از تو آینه نگام مي کرد. گريه کردم زبونم سنگين شد. نتونستم صداش بزنم. برگشت. خوب نگاش کردم. چشماي درشت قهوه ايش، مژه هاي بلندش که عين تيري بود که تو قلب هر مردي فرو مي رفت. صورت سفيدش، بيني خوش تراشش، لباي قلوه ايش. دختري که مرگش، کابوس هر شبم شده بود، الان جلوم وايساده. از ترس اينکه کابوس باشه، جرات يک قدم برداشتن هم نداشتم.

زبونمو حرکت دادم و گفتم: ليلا!

اومد جلو، با گريه گفت: آيناز!

romangram.com | @romangram_com