#حصار_تنهایی_من_پارت_1172
- حالا بودم؟
- چون اخم کردي، آره!
نگام کرد. وارد عمارت شديم.
گفتم: بذارم زمين، خودم مي رم بالا!
- تو که نمي توني رو زمين صاف راه بري، چطور مي توني اين همه پله رو طي کني و سالم برسي بالا؟!
- من که جام راحته، فکر خودت بودم!
رو راه پله وايساد و گفت: تا حالا بهت گفتم پررويي؟!
کمي فکر کردم و گفتم: نه! تا حالا نگفتي!
- خيلي پررويي!
- باشه!
خنديد. منو برد به اتاقی که ته راهرو بود، رو تخت گذاشتم و خودش رفت بيرون. نگاه کردم. کاغذ ديواريش طرحی از زير اقيانوس بود. سقفش طوري رنگ آميزي شده بود، انگار نور خورشيد وارد اتاق مي شه. دلفين و ماهياي دريايي، اسفنج، ستاره دريايی، يه دسته ماهي، اختاپوس؛ هر چي زير يه اقيانوسه، پيدا مي شه، روي ديوار کشيده بودن. اسم اين اتاقو مي ذارم اتاق اقيانوس!
موکت نيلي هم کفش پهن کرده بودن. همه چيز اتاق به رنگ آبي کم رنگ بود . آراد با پنبه و چسب اومد تو، کنارم نشست. پنبه رو نزديک صورتم گرفت.
سرمو کشيدم عقب و گفتم: چيکار مي کني؟!
romangram.com | @romangram_com