#حصار_تنهایی_من_پارت_1165
- نمي دونم... فقط يکي منو برسونه که خيلي خوابم مياد!
آراد دستمو کشيد و گفت: پس من مي برمش... خداحافظ!
منو مي کشيد و با خودش مي برد.
گفتم: چرا اينجوري مي کني؟ وايسا! نمي تونم با اين کفشا تند راه برم... تو رو خدا وايسا.
داد زدم: وايسا!
وايساد. نفس نفس مي زدم.
گفتم: مگه گرگ دنبالت کرده؟!
گفت: خوبي؟!
- آره... ولي چرا انقدر تند مي ري؟!
همين جور که آروم راه مي رفتيم، گفت: اين همه وقار و متانتو موقع راه رفتن از کجا مياري؟
- از هيچ جا... به گفته ی مادرم، دختر بايد سنگين رنگين باشه!
سوار ماشين شدم. کمربندو بستم که در باز شد. فرحناز که فشار خونش زده بود به سقف، دستمو کشيد و گفت:
- بيا پايين ببينم؟
romangram.com | @romangram_com