#حصار_تنهایی_من_پارت_1154
برگشتم. پرهام با يه قيافه متعجب ولي خنده دار نگام مي کرد.
با خنده گفتم: سلام... قيافتو درست کن، زشته!
بدون اينکه چشم ازم برداره، کنارم نشست و گفت: جون من بگو آينازي؟!
- آره به خدا... چرا قيافتو اينجوري کردي؟
قيافشو درست کرد و گفت: کثافت خيلي ناز شدي! يک ساعته دم در وايسادم نگات مي کنم ، مي گم چقدر قيافه ی اين دختر آشناست؟ کجا ديدمش يادم نمياد؟
به موهام نگاه کرد و گفت: سليقه ی کيه که موهاتو طلايي رنگ کردي؟!
خنديدم و گفتم: طلايي نيست، عسليه!
- خب همون... دستش درد نکنه! خيلي به موهاي فرفريت و پوست سفيدت مياد.
- ممنون... ديگه نمياي عمارت؟!
- چرا ميام ولي هنوز حوصلم از خونه ی خودم سر نرفته!
- عوض شدي!
- چي؟
- ديگه روحيت مثل قبل نيست. قيافت چرا انقدر ناراحته؟
romangram.com | @romangram_com