#حصار_تنهایی_من_پارت_1151


- باشه!

يه نفس عميق کشيدم .يکي يکی دکمه ها رو باز کردم و درش آوردم. امير پالتومو داد دست خانم.

گفت: حيف اين قيافه ی نازت نيست که بخواد خجالت بکشه؟!

خنديدم. امير درو باز کرد و رفتیم تو.

چه خبر بود! معلوم نيست جشن نامزديه يا عروسي؟ همه عطراي تلخ و شيرين و گرم و خنک، قاطي شده بود.چشمم افتاد به آراد. ده تا دختر، بعلاوه فرحناز ريخته بودن دورش و حرف مي زدن. پيراهن يقه بازش که انگار مي خواست سينه سفيد بي مو شو به نمايش بذاره، با يه زنجير طلاي سفيد به گردنش انداخته بود. يه ليوان دست راستش بود و دست چپش که ساعت مشکي بسته بود به جيب داشت. کثافت چرا انقدر خوش تيپ شده؟

يهو يه مردي که نمي دونم از کجا پيداش شد، تو ميکروفون گفت: به افتخار برادر عروس!

با دست زدن، سرا همه چرخيد طرف ما. يا امام هشتم! استرس گرفتم. ضربان قلبم يهو تا مرز سکته رفت جلو امير دستمو گرفت و راه افتاديم. با قدم هاي آهسته و متانت و وقار که نمي دونم از کجا پيداش شد، راه مي رفتم. موقع راه رفتن، بخاطر لختي لباسم پاينش چپ و راست مي رفت. همه نگامون مي کردن و من عين فر داغ کرده بودم!

يه گوشه وايسادم به دور و برم نگاه کردم. تعداد زيادي به ما نگاه مي کردن و دم گوش هم يه چيزايی مي گفتن. معلوم نبود خوبمو مي گفتن يا بدم؟ سايه ی سنگين نگاهي رو حس کردم. سرمو چرخوندم، ديدم آراد همچين بهم خيره شده بود، انگار اولين باره منو مي بينه! الان مثل خر پشيمونه که چرا از اول با من خوب نبود!

امير ليواني رو جلوم گرفت و گفت: بفرماييد خانم!

با لبخند برداشتم و گفتم: ممنون!

يه قلپ خوردم.

- به نظرت قيافه ی من خوب شده يا بد که همه اينجوري نگام مي کنن؟

- خودت چي فکر مي کني؟

romangram.com | @romangram_com