#حصار_تنهایی_من_پارت_1139
- آراد چيزي گرفتي؟
- نه،لازم ندارم.
فرحناز زبون باز کرد و گفت: مي خواستيم بگيریم اگه بعضيا مي ذاشتن.
امير: من به آراد گفتم خودمون مي ريم. خودش اصرار کرد مي خواد ما رو برسونه.
فرحناز: حالا اين اصرار کرد؛ شما نبايد...
آراد پريد وسط حرفش و گفت: بسه فرحناز. تمومش کن!
فرحناز با عصبانيت گفت: چيه؟ تو هم رفتي تو گروه اينا؟!
آراد: تا کي مي خواي به اين بازي بچگانت ادامه بدي؟
فرحناز:ماشينو نگه دار، مي خوام پياده شم!
آراد چيزي نگفت و به رانندگيش ادمه داد.
فرحناز داد زد: نشنيدي چي گفتم؟!
آراد: مي خواي خودتو پرت کن بيرون!
فرحناز چيزي نگفت و سر جاش نشست. به اصرار امير که آراد بايد لباس بگيره، جلوی يه فروشگاه وايساد. سه تاشون پياده شدن.
romangram.com | @romangram_com