#حصار_تنهایی_من_پارت_1136
فرحناز تا ما رو ديد، گفت: آراد بريم!
آراد: مگه نگفتي مي خواي اين دستبندو براش بخري؟
- چرا گفتم، ولي الان پشيمون شدم. بريم.
من کنار آراد وايساده بودم. به صورت فرحناز که جاي سيلي روش قرمز شده بود، نگاه کردم.
آراد گفت: مي خواي بيرون منتظر بمون؛ من بايد براي کامليا يه چيزي بخرم.
- عزيزم! طلا فروشي تو تهران زياده. بريم جاي ديگه!
حواسم به دعواهاي اينا بود که حس کردم يه چيزي تو انگشت دست چپم رفت. نگاه کردم، ديدم امير انگشترو تو دستم کرده.
گفت:خوشگله! به انگشتاي ظريف و بلندت مياد.
دستمو بالا گرفتم و نگاش کردم. انگشتر توي انگشت سفيد و ظريفم خود نمايي مي کرد. سرمو چرخوندم. آرادم به دستم نگاه مي کرد.
امير پرسيد: چنده؟
- قابل شمارو نداره!
- ممنون.
- يه ميليون.
romangram.com | @romangram_com