#حصار_تنهایی_من_پارت_1125


به خودم اومدم.

لبخند زدم و گفتم: خيلي! رنگ چشمات واقعا خوشگلن!

امير خواست چيزي بگه که فرحناز نشست و گفت: صندوق عقبو بزن.

صندوقو زد. پشت رو نگاه کردم. آراد بيچاره هر چي خريد خانم بود، گذاشت عقب و اومد نشست و گفت: بريم.

امير حرکت کرد و گفت: همه چي خريدين؟

فرحناز با خوشحالي گفت: آره... سه دست لباس گرفتم... دو تا کفش و دو تا عطر و...

امير پريد وسط حرفش و گفت: فهميدم خواهر گلم! پاساژو خالي کردي! اما آيناز هنوز کفش نخريده.

آراد: يه کفش فروشي خوب سراغ دارم؛ بريم اونجا.

فرحناز: پس چرا به من نگفتي؟

- مگه شما اجازه داديد؟ دوتا کفش چشتون ديد، رفتي خريدي!

امير: خيلی خب! دعوا نکنيد. نزديکه يا دور؟

- نزديکه. مستقيم برو تا بهت بگم.

بعد چند دقيقه سکوت که فقط صداي موسيقي خارجي به گوش مي رسيد، يهو فرحناز انگار چيزي يادش اومده باشه، گفت:

romangram.com | @romangram_com