#حصار_تنهایی_من_پارت_1117


خنديدم و گفتم: عاليه! ولي بدرد من نمي خوره!

- خب اين چي؟

اينم که بدتر از قبلي! با اينکه بلند بود ولي فقط کافي بود يه قدم بردارم تا شورتم معلوم بشه.

بازوشو گرفتم و گفتم: تو براي من لباس انتخاب نکني راحت ترم!

به بازوش نگاه کرد.

دستمو برداشتم و گفتم: ببخشيد!

دستشمو گذاشت رو بازوش و گفت: براي معذرت خواهي ديره!

خواستم دستمو بردارم که دستشو گذاشت رو دستم و گفت: آراد پشت سرمونه. نمي خواي که بفهمه علاقه اي بينمون نيست؟!

پشتمو نگاه کردم. همين جور که به ما نزديک مي شدن، فرحناز محو تماشاي مغازه ها بود و آراد فقط ما رو نگاه مي کرد. کل پاساژو زير و رو کرديم و به گفته ی امير، هر جا مي رفتيم، آراد پشت سرمون مي اومد تو. با اينکه پاساژ بزرگي بود اما چيزي که مي خواستم پيدا نکردم. از پاساژ مي اومديم بيرون که امير گفت:

- بهت نمياد سخت پسند باشي! اون موقع ها زودتر انتخاب مي کردي!

- اين دفعه فرق مي کنه. اونا براي خودم بود، اين لباسو بخاطر کامليا مي خوام بخرم.

- يعني انقدر برات مهمه؟

- بله!

romangram.com | @romangram_com