#حصار_تنهایی_من_پارت_1111
با خنده گفت: هيچي! صبحونتو بخور!
بعد خوردن صبحانه، حاضر شدم و شش ميليون تومني که آراد بهم داد، براي خريد کادو با خودم آوردم و تو سالن منتظر آراد موندم.
چند دقيقه بعد، آراد با اخم ساعتشو رو دستش مي بست و از پله ها اومد پايين.
با لبخند گفتم: اگه يه روز اخم نکني روزت شب نمي شه؟!
نگام کرد و با لبخند گفت: نه! چون با همين اخم رشد کردم.
خنديدم. خواستيم بریم که آيفون زنگ خورد. رفتم آشپزخونه، گوشي رو برداشتم. امير علي بود.
گفتم: به به! امير آقا! چه عجب! نکنه قهر بودي ما خبر نداشتيم؟
- انقدر زبون نريز! درو بزن!
- اگه نزنم؟
فرحناز پريد جلو آيفون و گفت: گربه ی شرک! فعلا درو بزن، بعد هر چي خواستي براي اميرت دلبري کن!
اوه اوه! رئيس بزرگ!
بدون هيچ حرف اضافي ديگه، دکمه رو فشار دادم و رفتم بالا.
آراد گفت: کجا موندي؟
romangram.com | @romangram_com