#حصار_تنهایی_من_پارت_1106


- نمي دونم.

حالا چي شده آقا بعد از اين همه مدت، امشب يادش افتاده برم کلبه؟ بعد از اين که قهوه رو حاضر کردم، به سمت کلبه رفتم. باورم نمي شد مي تونم داخلشو ببينم. يعني چه شکليه؟! دلم از خوشحالي داشت منفجر مي شد. دم کلبه وايسادم. دو ضربه زدم. آراد درو باز کرد؛ رفت کنار و با لبخند گفت:

- بيا تو!

رفتم تو. يه راهروی باريک چوبي به رنگ قهواي تيره که چپ و راستش چراغي براي روشنايي گذاشته بودن.

آراد گفت: نمي خواي بري جلوتر؟!

با قدم هاي آروم، رفتم جلوتر. سمت چپم يه شومينه بود و دو تا نيمکت چوبي دراز که با بالشتک تزيين شده بود، با يه تنه درخت، به عنوان ميز. پشت نيمکت، سمت چپم يه تخت خواب با تشک و بالشت سفيد. يه سکو که روش پر بود از گل. کل کلبه فقط براي يه نفر خوب بود. روي ديوار، چند تابلوی خطاطي شده بود و عکس يه زن. بهش خيره شدم. قيافه ی مهربوني داشت. چشما و موهاي مشکي و پوست سفيد و بيني قلمي. لبخند زيباش مثل آراد بود.

سيني رو از دستم گرفت و گفت: مادرمه. گيتي؛ شايد تنها زني که دوستش دارم.

هنوز به عکس خيره بودم.

گفت: چرا نمي شيني؟

نگاش کردم. رو نيمکت نشست.

گفتم: چرا گفتي بيام اينجا؟ تو که دوست نداشتي کسي از ده متري اينجا راه بره؟

-آره؛ تو بعد علي، دومين نفري هستي که رات مي دم.خاتون گفت دوست داري کلبه رو ببيني.

روي نيمکت رو به روش نشستم و گفتم: من خيلي وقته دوست دارم اينجا رو ببينم ولي چرا گفتي امشب بيام؟

romangram.com | @romangram_com