#حصار_تنهایی_من_پارت_1093


وقتي اين حرفو بهم زد، فرحناز نبود که دوباره نق بزنه. مشغول خوردن نهار شدم. بعد از نهار رفتم بالا که سيني رو بردارم. دوباره چشمم افتاد به اتاق لباس.

رفتم اونجا، دفتر جديد رو برداشتم. چند صفحه ورق زدم. اينجاها رو که خوندم.

ها! اينجا نوشته:

« ديگه خستم شدم از بس براي بابام جنس خريدم. اون مواد مصرف مي کنه من بايد بخرم. روزاي اول که از معتمد بابام مي خريدم، بعد از روزي که اونو گرفتن، از يکي به اسم منوچهر مي خرم.»

- اِه منوچهر! همين آشغالي که من پيشش بودم!

« روزاي اول از خودش مي خريدم. بعد که فهميد مشتريم، يکي رو به اسم ليلا رو مي فرستاد.»

- اِه ليلا ...دوست منو مي گه. هموني که با بي رحمي تمام کشتش. اونم تو بغل من. ليلايی که کابوسش شده برام عذاب.

« از دختره زياد خوشم نمي اومد. معتاد بود. يه جورايی هم دلم به حالش مي سوخت اما خوشگل بود؛ چشماي عسلي و مژه هاي بلند اما تو دلم نمي نشست.»

- چون به دلت ننشست کشتيش؟! اينم يکي از قانوناته ديگه؟ آره؟

« چند بار برام مواد آورد. به منوچهر زنگ زدم گفتم ديگه اينو برام نفرسته. يه دختر ديگه که خوشگل بود و هنوز بچه و ساده به نظر مي رسيد برام جنس مي آورد.هه! راحت مي تونستم سرش کلاه بذارم. وقتي منو مي ديد، از ترس فقط نگام مي کرد. وقتي اسمشو پرسيدم، گفت نجوا. اسم قشنگي داشت. قيافشم به معصوميت اسمش بود. راحت مي تونستم دستش بندازم و بخندم.»

- خب مگه مريضي؟ نجوا خيلي دختر خوبي بود. من خيلي دوستش داشتم. همش تقصير تو بود، گروه هشت دختر رو بهم زدي. اصلا هم نمي بخشمت!

« نمي دونم منوچهر چرا اين دختراي بدبختو دور خودش جمع کرده؟ دو تا پسر مي آورد بيشتر از اين کرم زالوهای چسبناک کار مي کردن.»

- تو باز گفتي زالو؟ خود بني آدمت مي تونستي فقط يه بسته رو بفروشي؟! مي دوني چقدر سخته که هم حواست به دور و برت باشه که پليس نياد، هم به اوني مواد مي فروشي بايد مطمئن باشي، واقعا معتاده، نه يه پليس در لباس معتاد؟ نه! نمي فهمي! چون حالا مواد نفروختي!

romangram.com | @romangram_com