#حصار_تنهایی_من_پارت_1091


- مگه شغلش چشه؟!

- آخه مترجمي فرانسه و پادويی کردن براي باباش، شد شغل؟! آدم بايد مثل تو، رئيس باشه. هر کي رو دلش خواست استخدام کنه، هر کي هم نخواست، با يه اردنگي اخراج!

آراد پوزخندي زد و گفت: پس سماجتت تو ازدواج با من بخاطر همينه؟! پول و رئيس بودنم؟

فرحناز فقط نگاش کرد.

گفتم: ديگه با من کاري نداريد؟

- نه دست درد نکنه. مي توني بري.

فرحناز با تعجب گفت: دستت درد نکنه؟!! از کي تا حالا از خدمتکار تشکر مي کنن؟

- از امروز!

- آراد! واقعا که! از تو ديگه انتظار نداشتم. اين کلفتت وظيفشه، برات کارت مي کنه. مجاني که اين کارو نمي کنه؟ داره پولشو مي گيره. ازش تشکرم مي کني؟!

- حرص نخور عزيزم! جوشاي صورتت باز درمياد! پولاي بي زبون بابات حروم مي شه!

لبخند زدم . خواستم برم که فرحناز گفت: هي تو!

برگشتم گفتم: بله؟

با تاکيد گفت: بله خانم!

romangram.com | @romangram_com