#حصار_تنهایی_من_پارت_1066
گفتم: بله خدمتکار آقا آرادم.
قهقهه بلندي کرد و گفت: مي شنوي؟ اين دختره تو رو آدم حساب کرد!
آراد با عصبانيت به باباش نگاه مي کرد. فنجونو گذاشتم جلوش. اگه ازش نمي ترسيدم، يه چيزي بهش مي گفتم.
خواستم برم که گفت: صبر کن!
نگاش کردم.
گفت: واسه آراد خوشگل کردي؟!
با خنده گفت: کثافت عين خودمه! دست مي ذاره رو خوشگلش! روز اول که ديدمت، اصلا فکر نمي کردم انقدر خوشگل بشي... فقط يه چيزی خانم! حواست باشه با بچه مچه، اين دست و پا چلفتي رو تو دردسر نندازي!
منظور حرفشو فهميدم. با دلخوري به آراد نگاه کردم.
گفت: بابا! من با اين دختره کاري ندارم.
چرا باباش فکر مي کنه بين و آراد رابطه اي هست؟ مني که حاضر نيستم نيم تنه لختشو ببينم؟
سيروس فنجونشو برداشت و گفت: باشه بابا ...باشه؛ هر چي تو بگي!
دوباره نگام کرد و گفت: پيش ننه باباتم مي ري يا پاک فراموششون کردي؟!
نمي دونستم چي بگم؟ به آراد نگاه کردم. سرشو به معني «آره» تکون داد.
romangram.com | @romangram_com