#حصار_تنهایی_من_پارت_1049
خدايا! اين دو تا چاله چيه تو صورتش افتاده؟! اين لبخند، يکي از بزرگ ترين فاجعه های انسانيه که در چند سال اخير رخ داده!
- آيناز با توام... چرا اينجوري نگام مي کني؟
باز گفت آيناز! واي! با صداي مردونش چقدر قشنگ مي گه آيناز!
دارم خواب مي بينم! واي! بايد بيدار شم! اگه دير از خواب بلندش کنم، دعوام مي کنه. چشمامو بستم و به مغز سکته زدم فشار آوردم که بيدارم کنه. زود باش بيدارم کن! هر چند حيفم مياد از اين خواب قشنگ بيدار شم؛ ولي به انباري نمي ارزه. نفس گرمي رو صورتم حس کردم. چشمامو آروم باز کردم. دنيام شده بود دو تا چشم سبز خندون.
آراد فقط چند سانتي متر با صورتم فاصله داشت. جرات پلک زدن نداشتم. صورت يخ زدم با بوسه گرمش گر گرفت.خشکم زد!
آراد منو بوسيد؟!! نــــه!!! اونم بعد از شبي که گفت مي خوام عاشقت کنم؟! چرا بهم فرصت نداد اول دوستش داشته باشم؟! از تخت اومد پايين. من عين مجسمه هنوز وايساده بودم.
توي حرفش که رگه هاي خنده بود، گفت: صورتت گل انداخته. اين يعني خجالت کشيدي؟!
تونستم چشماي سیصد کیلويم رو حرکت بدم و رفتنش رو به دستشويي نگاه کنم. رفت تو، فقط سرشو آورد بيرون و با خنده گفت:
- مي گم آيناز! برو صبحونمو بيار، بعد خواستي بمير! حداقل امروز ديگه راهي بيمارستان نشم!
رفت تو درو بست.کثافت! تو خوابم دست از کشتن من برنمي داره!
به زور از اتاقش اومدم بيرون. کشون کشون خودمو از پله ها انداختم پايين و به آشپزخونه رسوندم. واي! امروز به جاي کابوس ليلا کابوس اين کچلو ديدم! خدا کنه تعبيرش خوب باشه! دستمو گذاشتم رو صورتم. جاي بوسه آراد هنوز گرم بود. چه خواب قشنگيه! صبح بيدار شدم بگم خاتون برام تعبيرش کنه!
چاي رو دم کردم و همين جور براي خودم تعبيراي مختلف مي کردم. يهو چشمم افتاد به ساعت که هفت و پنج دقيقه بود. با سرعت از پله ها رفتم بالا و خودمو انداختم تو اتاقش. با حوله رو تخت نشسته بود و سرشو خشک مي کرد. نفس نفس مي زدم.
گفت: چي شده؟براي چي دويدي؟!
romangram.com | @romangram_com