#حصار_تنهایی_من_پارت_1032
شليک خنده بود که از هر طرف به سمتم مي اومد. از خجالت نتونستم سرمو بلند کنم. کاش زمين دهن باز مي کرد و منو مي بلعيد. مونا و خاتون کمکم کردن بلند شدم.
فرحناز گفت: دست و پا چلفتي... جلو پاتو نگاه کن!
يکي از دوستاي فرحناز گفت: معلوم هست حواست کجاست؟!
خاتون: مادر دستت داره خون مياد. بريم چسب بزنم.
به آراد نگاه کردم. هنوز با اخم نگام مي کرد. انگار دلش خنک شده بود يا شايدم من اينجوري تصور مي کردم. با لبخند به دختري که اين حرفو زد رو کردم و گفتم:
- من حواسم سر جاش بود خانم! اما ظاهرا فرحناز خانم حواسشون جاي ديگه بود که منو نديد! .البته منم اگه جاي فرحناز خانم بودم، تمام حواسم پيش آقا آراد بود که امشب تو تيپ و قيافه در دکون همه پسرا رو بستن؛ جلو پامم نمي ديدم!
چند نفر آروم خنديدن.
فرحناز بلند شد و با عصبانيت گفت: فکر کردي همه عين خودت خوشگل نديدن؟!
- نه، فقط تو خوشگل ديدي... اونم فقط اين آقا!
- آره، تو اين مهموني فقط آراد خوشگله... هيچ پسر ديگه اي هم به پاي خوشگلي آراد نمي رسه!
- اگه اين خوشگله، پس خوشگلا کجا برن؟! چرا خودتو به کوري زدي؟ يه نگاه به اطرافت بنداز؟ ببين خوشگل تر از آراد تو هم هست. اما هچ کدومتون اونا رو نمي بينين. چرا؟ چون از اين آقای به اصطلاح خوشگل يه بت ساختين و دارين مي پرستينش.
ستار بلند شد و دست زد و گفت: احنست! بالاخره يکي پيدا شد درد دل ما رو بگه!
فرحناز: تو ديگه چه دردته ستار؟ تو که شش تا دوست دختر داري؟!
romangram.com | @romangram_com